|
امروز می خوام باتو سخن بگویم باخود تو همین امروز امروز كه خسته
در بیکران زندگی دو چیز افسونم می کند :
تو شعرهای سپید من جایی نمونده واسه تو
تاحالا بهش فکرکردی......
چرابرگها وقتی احساس زردی می کنندخودکشی می کنند؟ آیااین همان خورشیددیروزاست یااین آتیش بااوآتیش فرق داره؟ راستی چراپنج شنبه خودش رابه بعدجمعه نمی اندازه؟ بگوآیاگل سرخ عریان است یاهمین یک لباس راداره؟ هرگز نیامدن بهتراز دیر کردن نیست؟ آیا۴برای همه۴تااست؟آیاهمه۷هابرابرند؟ نوری که زندانی به آن می اندیشدهمان نوری است که برتومیتابد؟ کجامی توانی سازی بیابی که دررویاهایت بنوازد؟ فاصله بین خورشیدوپرتغال به عدد صحیخ چندمتراست؟ آیازندگی ماتونلی میان دوروشنایی مبهم نیست؟ یاروشنایی میان دومثلث تاریک نخواهدبود؟ آیامرگ ازبودن حاصل می شود یاازموادخطرناک؟ امامی دانی ازکجا میایدمرگ ازبالایاپایین؟ ازمیکروب می آیدیاازدیوار؟ازجنگ می آیدیااززمستان؟ اندوه گوسفندی تنها چه نام دارد؟ اگرمگس ها عسل بسازند،زنبورهارنجیده خاطرخواهندشد؟ آیاآنکه همیشه منتظربود،ازآنکه هرگزانتظارکسی را نکشیده بیشتررنج میکشد؟
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور به همان سایه همان وهم همان تصویری که سراغش ز غزلهای خودم می گیری به همان زل زدن از فاصله دور به هم یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم به تبسم به تکلم به دل آرایی تو به خموشی به تما شا به شکیبایی تو به نفسهای تو وسایه سنگین سکوت به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت شبهی چند شبست آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است در من انگار کسی درپی انکار من است یک نفرمثل خودم تشنه دیدار من است یک نفر ساده چنان که از سادگیش می توان یک شبه پی برد به دلدادگیش آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده بر سر روح من افتاده و آوار شده در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است یک نفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش می توان پل زداز احساس خدا تا دل خویش رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است آی بی رنگ تو از آینه یک لحظه بایست راستی این شبه هر شبه تصویر تو نیست اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست حتم دارم که تویی آن شبه آینه پوش عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود اینک از پشت دل آینه پیدا شده است و تماشا گه این خیل تماشا شده است آن الفبای دبستانی دلخواه تویی عشق من آن شبه شاد شبانگاه تویی
از همان روزی که دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل، از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشيد آدميت مرد! از همان روزی که يوسف را برادر ها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند آدميت مرده بود. گرچه آدم زنده بود بعد دنيا هی پر از آدم شد و اين آسياب، گشت وگشت و گشت، قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ای دريغا! آدميت برنگشت! قرن ما روزگار مرگ انسانيت است سينه دنيا ز خوبی ها تهی ست صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است! صحبت از موسی و عيسی و محمد نابجاست قرن « موسی چمبه » هاست! روزگار مرگ انسانيت است: من که از پژمردن يک شاخه گل، از نگاه ساکت يک کودک بيمار، از فغان يک قناری در قفس از غم يک مرد در زنجير حتی قاتلی بر دار اشک در چشمان و بغضم در گلوست، وندرين ايام، زهرم در پياله، زهرمارم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم؟ صحبت از پژمردن يک برگ نيست. وای! جنگل را بيابان می کنند! دست خون آلوده را در پيش چشم خلق پنهان می کنند! هيچ حيوانی به حيوانی نمی دارد روا آنچه اين نامردمان با جان انسان می کنند ....! صحبت از پژمردن يک برگ نيست فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نيست فرض کن : يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض کن : جنگل بيابان بود از روز نخست! در کويری سوت و کور، در ميان مردمی با اين مصیبت ها صبور، صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق، گفتگو ازمرگ انسانيت است ....
دوستم داشته باش ، هـمانـگونه که من دوستـت دارم
گل رزگل عشق است.پس ازچندروزگلبرگهای زیبایش
میریزدوفقط شاخه ای خشک وزشت ازآن باقی می ماند هرگزفراموش نکنیدکه زن موجودی رمانتیک است او ازهدیه هایی مانندگل وشکلات لذت می بردبااواحساساتی ورمانتیک باشیدودرهرفرصتی درمورداین مطالب بااو صحبت کنید وودی آلن
................... ................ ...................... ...................... ................... ........................ ............................. ............................ ................. ............................. .........................
سلام ماهی ها... سلام، ماهی ها ميون يه دشت لخت زير خورشيد كوير
|
About![]()
با سلام
Home
|