آرامش خیال

سلام

نمیدونم چند وقت میشه که اصلا" به این بلاگ سر نزدم امروز بعد از این همه مدت

اومدم بگم که این وبلاگ رو شما دوست دارید من دوباره میخواهم اپدیتش کنم ولی اینجا نه بلکه

 

همین ادرس فقط بجای پرشین بلاگ .بلاگفا .کام همین اگه به اون وب سر زده باشید که حتما" زدید میتوانید خودتان انتخاب کنید

 

من انتخاب رو به عهده شما میگذارم نه خودم این وبلاگ یا بلاگفا.کام

 

منتظر نظرات شما هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 14:6  توسط رسول  | 

سلام خوبی من آپم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1392ساعت 10:41  توسط رسول  | 

چه زیبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذیرفتی!
چه فریبنده ! آغوشم برایت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !
چه كودكانه ! همه چیزم شدی ! چه زود ! به خاطره یك كلمه مرا ترك كردی !
 چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم ! چه حقیرانه! واژه غریبه خداحافظی به من آمد!
 چه بیرحمانه! من سوختم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 9:0  توسط رسول  | 

سکوت را تجربه کن و آیینه صفت شو

سکوت را تجربه کن و آیینه صفت شوزندگی را در خود منعکس کن ذهن خود را به آلبوم خاطرات مرده تبدیل…
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 9:0  توسط رسول  | 

سلام به رفقا عزیزم من ابدیت شدم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1392ساعت 9:0  توسط رسول  | 

 دختری به نام سلنا مایلز مجبور است به مدت یک ماه خانه خود را ترک کند و به

 شهر الوود و به خانه خاله اش نقل مکان کند.او از این کار متنفر است زیرا مجبور

 است پس از سالها دوباره با دخترخاله اش جادا رو به رو شود...

 اما جادا تنها مشکلی نیست که در شهر الوود انتظار سلنا را میکشد.

 به زودی سلنا از نیروی نهفته خود مطلع میگردد و مجبور است با دشمنان

 بیشمار خود از جمله غارتگر سرخ به مبارزه برخیزد...

    دختر سایه نوول سرگرم کننده و دلنشینی است هرچند به خوبی شاهکارهای

 دیگر استاین در این مجموعه همانند فراموشم مکن.دروغگو دروغگو.اردوی

 تابستانی. مهمانی در مهتاب و مدرسه ترس نیست.

 به نظر دوستداران استاین تنها مشکل و یا شاید بزرگترین مشکل نوول دختر

 سایه این است که هیچ ارتباطی با حال و هوای دیگر داستانهای سری تالار

 وحشت ندارد.ولی این نکته چیزی از ارزشهای این اثر کم نمیکند.

 حتی حسن آن نیز محسوب میشود...

 به نظر من باید به استاین برای نوشتن چنین داستانی تبریک گفت.زیرا وی با

 نگارش دختر سایه ریسک بزرگی انجام داده و با بیرون آمدن از فضای دلهره آور

 آثارش شانس خود را در نوشتن یک سوژه ابرقهرمانی از نوع کامیک بوکهایی

 نظیر مردان ایکس. مرد عنکبوتی و بتمن نیز امتحان کرده است.

 و البته باید گفت که از این امتحان کاملا سربلند بیرون آمده.

 تمام دنیا به خلاقیت استاین ایمان دارند و میدانند او از کلیشه ای ترین سوژه ها

 نیز به نحو احسنت در داستانهایش استفاده میکند.او یک ماجرای تکراری را به

 قدری زیبا و دلنشین بیان کرده و تغییراتی هوشمندانه در آن به وجود می آورد

 که گویی برای اولین بار آن را شنیده اید...

 در دختر سایه نیز با چنین چیزی رو به رو میشویم.

 شخصی که از قدرتهای نهفته خود بی اطلاع است و نمیداند که در آینده ناجی

 دنیا خواهد بود اما پس از مدتی راز خود را کشف کرده و به کمک مردم

  میشتابد...

 این خلاصه تمامی سوژه های داستانهای ابرقهرمانانه دنیاست که شامل دختر

 سایه هم میشود ولی... کلیت و پایان داستان استاین با تمام داستانهای دیگر

 این سبک کاملا متفاوت است!

 

 همانگونه که گفته شد دختر سایه به خاطر سبکش جایی در میان شاهکارهای

 دلهره آور استاین ندارد اما مسلما جزو بهترین داستانهای ابرقهرمانانه دنیاست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 0:44  توسط رسول  | 

لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مى نهى بر کلام من ، با حترام سلامت مى گويم

 و هزارگلپونه بوسهبه چشمانت هديه مى دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

ديرروز يادگارى هايت همدم من شدند و به حرفهاى نگفته من گوش دادند.

 و برايم دلسوزى کردند. البته به روش خودشان که همان سکوت تکرارى بود و

يادآورى خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را مى بوسيدم و گريه مى کردم. زيبا ، به بزرگى مهربانى ات ببخش

 که اشکهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت کردم.

ولى نيافتمت.

از کهکشان دلسپردگى من خسته شدى که تاب ماندن نياوردى و بى خبر رفتى ؟

مهتاب کهکشان نيافتنى من ، آنقدر بى تاب ديدنت شده ام که دلتنگى ام را به قاصدک سپردم

 و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوى تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدک هم برنگشت.

 شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،

اشکالى ندارد. تو عزيزى ، اگه يه قاصدک هم از من قبول کنى ، خودش دنيايى است.

کاش ياسهايى که برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز

کنند.کاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشکهاى من بيندازد.

نازنين ، هر پرنده سفر کرده اى از تو مى خواند و هر غنچه اى که مى شکفد،

 نام تو را بر زبان مى آورد. نيم نگاهى به روزهاى تنهايى ام کن و

 لحظه هاى زرد و بى صداى مرا تو آبى و ترانه باران کن.

بگذار باز هم قاصدک ترانه هاى من در هواى دلتنگى تو پرواز کند.

 همين حوالى بى قرارى ها باز هم گلهاى بى تابى شکفته.

 زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به

يادت مثل شمع مى سوزم و ذره ذره وجودم آب مى شود.

تو هم به ياد بى تابى هايم شمعى روشن کن و بگذار مثل من بسوزد.

مهربانى باران ، يادم کن در هر شبى که بى ستاره شد. 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 0:13  توسط رسول  | 

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود

با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی

و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند


و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی

به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد

وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید


بانوی دریای من...

کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت


کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 13:33  توسط رسول  | 

تو شعرهای سپید من جایی نمونده واسه تو


سیاهی و در به دری از روزگار من برو

تورو دیگه دوست ندارم یه لحظه پیشم بمونی

دیگه نمی خوام تو گوشم شعرهای غمگین بخونی

اگه نمی ریم بدون که دشمن جون منی


دلم می خواد هر جوری هست کنار من جون بکنی

اگه نمی ریم بدون که دشمن جون منی

دلم می خواد هر جوری هست کنار من جون بکنی

تو شعرهای سپید من جایی نمونده واسه تو


سیاهی و در به دری از روزگار من برو


تورو دیگه دوست ندارم یه لحظه پیشم بمونی

دیگه نمی خوام تو گوشم شعرهای غمگین بخونی

دنیای من روشن و تو دشمن روشنیا


خورشید من دار میاد بی سروپای رو سیاه

می خوام روزای خوب من شکنجه جونت بشه

سپیدی های من تورو تا مرز مردن بکشه

سیاهی و دربه دری غصه نا تموم من


چه قدر باید گریه کنم از من و گریه دل بکن

تورو دیگه دوست ندارم یه لحظه پیشم بمونی

دیگه نمی خوام تو گوشم شعرهای غمگین بخونی


اگه نمی ریم بدون که دشمن جون منی

دلم می خواد هر جوری هست کنار من جون بکنی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 20:2  توسط رسول  | 

خدایا.فراغتم راهمراه باسلامتی قرارده...

ای کسی که یادت مایه آبروی یادکنندگان است.وای کسی که که طاغت باعث نجات

مطیعان است.

 

برمحمدوآلش رحمت فرست ودل های مارابه یادخودازهریادوزبان هیمان رابه شکرخود

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 16:46  توسط رسول  | 

دلجويي

گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم

گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم

گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند

گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 14:11  توسط رسول  | 

امروز می خوام باتو سخن بگویم باخود تو همین امروز امروز كه خسته


ودلشكسته ازتقدیرم


امروز كه بهانه ام رنك عاشقانه دارد.


امروزكه موج نگاهم دركوچه باغ های دلم سرگردان است


راستی یادت می اید كه گفتی تاابدمرادر الاچیق محبتت محبوس می كنی


یادت می اید گفتی تا همیشه تكیه گاه قلبی خسته منی


بس چه شد كه غریب وتنها رهایم كردی



دلم می خواهد بروم ودر وادی تنهایی خود های های بگریم دلم می خواهد بروم


بروم نمی دانم كجا اما می خواهم درانتهای این جاده ی تاریك در انتظارت

بمانم


خوب من فانوس نگاهت را از من دریغ مدار.

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 18:46  توسط رسول  | 

در بیکران زندگی دو چیز افسونم می کند :


آبی آسمانی که می بینم و می دانم که نیست و خدایی که نمی بینم و

می دانم که هست.

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 11:44  توسط رسول  | 

دوستم داشته باش ، هـمانـگونه که من دوستـت دارم



بگذار فاصله من و تو کمتر از آنی باشد :



که می خواهـيـم و نمی توانـيـم



که می توانـيــم و نمی گـذارنــد !



بگذار ميان من و تو فاصله ای نـمـانــد



نه به خاطر خودت ،



و نه به خاطر من !


که به خاطر اين عـشـق دوسـتـم داشـتـه باش


بـيـش از آنی که من دوسـتـت دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 20:9  توسط رسول  | 

 

 

.........................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 20:31  توسط رسول  |